سفارش تبلیغ
صبا

آشیانه سخن

من پلاکم را گم کردم و تو هویتت را

آنجا که به چشمان ناپاک گفتی عشق را هوسی بیش نیست و من جاماندم از برای پاک کردن اسمم از نام خیابانهای شهر،

آن روزها ماندم تا ثابت کنم پلاکم را غرق خون می کنم تا تو بتوانی درس بخوانی و تو به من فهماندی درس بهانه است و خواستن گاهی توانستن نیست،

من  با تمام سالهای سنم کوچکتر از سن الان تو را داشتم و خوب می دانستم تو قرار است مادر نسلی نو باشی، پس برای حفظ نجابتت جنگیدم،

من در میان خاطره ها گم شدم و می پنداشتم عصری نو یادم در دلها می ماند، اما به تندیسی،موزه ای و چفیه ای بسنده کردند این جماعت بی وفا،

و آن روز که سری بی تن را کفن می پوشاندند من ادعا کردم که عملم تا ابد حافظ این مرز و بوم است،

و همان لحظه که به  دیدار پروردگار شتافتم ،با خدای خود عهد بستم که خون من ضامن ملت من است،

و اما یک گله دارم از تو ای جوان،آخر چرا روی مرا زمین زدی؟!.....


نوشته شده در یکشنبه 93/7/27ساعت 6:43 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

Design By : Night Melody