سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آشیانه سخن

اگر من و تو، اندیشه‌مان عشق نباشد، چه بر سر دنیا خواهد آمد؟!
در دنیایی که همه، نفس‌هایشان سرشار است از صدای ضرب سکه‌ها و کلاه‌هایی که
 از پی‌ هم برداشته می‌شوند! برای ذره‌ای بیشتر دارا شدن؟!
نازنین، اگر اندیشه من و تو هم عشق نباشد، همین واژه‌های ساده هم به یغما می‌روند،
و دیگر چیزی از دل نمی‌ماند،
بگذار لااقل ما به حرمت عشق، کمی‌ انسان باشیم...

همین کافیست!!!

 


نوشته شده در دوشنبه 90/10/26ساعت 11:45 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

برای خندیدن وقت بگذارید… زیرا موسیقی قلب شماست.

برای گریه کردن وقت بگذارید… زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید… زیرا منبع کسب دانش است.

برای رویاپردازی وقت بگذارید… زیرا سرچشمه شادی است.

 برای فکر کردن وقت بگذارید… زیرا کلید موفقیت است.

برای بازی کردن وقت بگذارید… زیرا یادآور شادابی دوران کودکی است.

برای گوش کردن وقت بگذارید… زیرا نیروی هوش است.

 برای زندگی کردن وقت بگذارید… زیرا زمان به سرعت می‌گذرد و هرگز باز نمی‌گردد.

ماموریت ما در زندگی « بدون مشکل زیستن » نیست،
« با انگیزه زیستن » است.

تنها به شادی در بهشت نیندیشید…

به خود بگویید رمز و راز خلقت هر چه باشد
هدف امروز من درست زیستن در اینجا و اکنون است


نوشته شده در دوشنبه 90/10/26ساعت 11:28 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شه
نشستم تو دل طوفان بزار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمی‌مونی
نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمی‌تونی

چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی
تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

من از تو از خودم از باد از این احساس ترسیدم
تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم
تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت میگم ببینی از تو چی می‌خوام


نوشته شده در یکشنبه 90/10/25ساعت 9:35 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

چه عدد سنگینی!

چهل روز گذشت...

چهل روز بی حسین گذشت...

چهل روز بی حسین بر تو چه گذشت؟

 در این چهل روز چه ها که ندیدی؟

از آن دم که دست، زیر پاره های تن حسین فاطمه بردی و خدایت را تمنا کردی؛ این قلیل بپذیرد، چه ها که ندیدی

 

آتش، سیلی، تازیانه، اشک کودکان، سرهای برنیزه، شتران بی جحاز، شادی کوفیان،

 هلهله ی شامیان، زکات به ال پیامبر، دندان و چوب خیزران...

برای برادر بگو چه بر سرت می آمد وقتی موهای سپید سه ساله را شانه می زدی،

بگو چه امانتی در خرابه های شام به خاک سپرده شد، بگو مثل کوه استوار ماندی،

بگو شبهه ها را جواب دادی، تاریکی ها را روشن کردی،

چهل شب برادر شهید را در نماز شب دعا کردی.

چه برادری که او امام رحمت بود ، برای هدایت و مهر آمده بود، وای بر کوفیان.

 

چهل شب و روز بی حسین گذشت و تو یکباره داغ رسول خدا و فاطمه زهرا و علی مرتضی و حسن مجتبی

 همه را با همدیگر دوباره بر جگر دیدی و چهل روز با بزرگترین داغ ها سپری کردی...

 

السلام علی القلب الصبور

 

چه گونه    « سرت سلامت »  بگویم، ای آنکه سر مصباح الهدی را بر نیزه دیده ای؟

اما ای عالمه ی بی معلم! تو شاگرد زهرایی، خدا تو را زینت علی نام نهاده،

هر دو روی سکه را می بینی، وه چه زیباست سربلندی در چنین امتحانی!

 وه چه زیباست خشنودی خدا! وه چه زیباست کرامت شهادت در راه خدا،

وه چه زیباست اسارت برای خدا، وه چه زیباست کوه غم بر دل داشتن و نماز شب با عشق خواندن،

 

اما دوری از حسین سخت است، در دنیا ماندن بی حسین سخت است و تو زیاد بعد از حسین نماندی

  بغض چهل روزه را رها کن زینب! دشمن را افشا کرده ای، دیگر اشک تو شادش نمی کند، 

 رسواترش می کند، رها کن بغض خود را ،

 

آجرک الله فی المصیبة امامک، فی الهجر الحسین

 


نوشته شده در شنبه 90/10/24ساعت 10:6 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

نوه پوزخندی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

 

 


نوشته شده در شنبه 90/10/24ساعت 3:0 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

 نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی


بلکه برای اینکه ببینی


برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/10/22ساعت 11:17 صبح توسط پریسا جوادی نظرات () |

پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...

راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
"این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه"

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
" اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛
 وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"

.

.

شش؛ پنج؛ چهار ...

دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:
"سارا! بیا داره سبز می شه!"

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"
این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!"

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...

راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.


و همه به دنبال یک لقمه نان.

نویسنده: ابتهاج عبیدی



نوشته شده در چهارشنبه 90/10/21ساعت 10:58 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می شود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است.
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!



نوشته شده در چهارشنبه 90/10/21ساعت 8:5 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

 

 

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل، قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه ،

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده ،خدا ساحل بی طوفان،

 آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده ،

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی ، خدا جاده های آسون و هموار،

سفرهای بی معطلی رو قول نداده ، قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن ،

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن.

قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده ، خدا روزی روزانه ،

 استراحت بعد از هرکار سخت و کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده .

عجب روزی می شه اون روزپس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر

 که اوجاودانه است و بس ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه ،

 اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده، زیاد تو دست انداز نمون ،

 وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون

 اون می خواد تو یه زمان مناسب تر غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده.


نوشته شده در سه شنبه 90/10/20ساعت 2:8 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی.

و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی.


نوشته شده در سه شنبه 90/10/20ساعت 1:46 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

   1   2      >
Design By : Night Melody