سفارش تبلیغ
صبا

آشیانه سخن

شاید این اولین نوشته ای باشد که انتظار برگزیده شدنش را نمی کشم،این نوشته مذاق خیلی ها را تلخ می کند و خاطر برخی را مکدر.اما من یک ایرانی ام پس می نویسم تا دیگران نگویند از چشمانش و یا رفتارش فهمیدیم که اینگونه می پندارد.حرفم را بیان می کنم به گونه ای که برداشت کرده ام و انتقادات را می شنوم و کلکل ها را پاسخی می یابم، تا بگویم یک ایرانی و یک مسلمان اگر ساکت بنشیند از یک فتنه شرورتر می شود.

این سخن در پی سکوت چند ماهه من جریان گرفت.انسانی که دید و شنید که می شود سنتهای مردم یک روستا را که امروزه جایگاه علمی پیدا کرده اند تحویل داد، وعزت، شأن ،شغل و جایگاه پیدا کرد تا از پس آن گردن ها کلفت شوند و بازوان زور مقام را به رخ یکدیگر بکشند.

دختری که تا امروز بزرگ شده ی یک روستای خاکی بود رسم دیرین اهالی را برای درمان سوختگی ها به موسسه ای برد و آن را به نام خودش ثبت کرد.شاید زن همسایه هم نمی داند او اکتشاف دست رنج او را دزدید.به جدیت می گویم هنوز فکرش را هم نمی کند این پمادی که خودش از نبود امکانات پزشکی بر روی زخمهای فرزندانش نهاد امروز به نام کسی دیگر ثبت شده است و فردی دیگر نان او را برای فرزندان خودش لقمه می گیرد.

شاید تن پیرزن ها و پیرمردها در روستا دفن شود اما کسی که دزدید الان پایتخت نشین است.خانواده اش مرفه اند و اگر به آنها بگویی دست آوردت چیست،دادی می زنند و می گویند فرزندمان یکی از نخبگان کشوری ست.

 هنوز فکر میکنم چرا این نخبه از روستایش حرفی نمی زند.می گوید ننگم می آید اسم شهرم را بگویم.همسرش خان زاده ای می شود و خانواده اش از اسم او سپری می سازند تا هر کلاهبرداری و فحشا و خطایی را که دلشان می خواهد انجام دهند و آب از آب تکان نخورد.

اینها را نوشتم نه به واسطه بردن آبروی کسی بلکه به سبب بیداری شما، تا بدانید خیلی ها که جلویشان دولا می شوید ارزشی ندارند.خودشان خوب می دانند که چگونه رقم دار شدند در حالی که شرافت نداشتند.چگونه همنشین انسانهای بزرگ و عالی رتبه شدند در حالی که سوادی نداشتند و ندارند و چگونه نماز خوان شدند در حالی که وضو گرفتن بلد نبودند.وشاید تلخ تر اینکه چگونه به اثبات رساندند هنر دستِ زنی که سالها پیش اکتشاف قلابی شان را کشف کرده بود و اگر فرزند خودش می توانست هزینه کند و خودش را به شهر برساند الان در خیابانهای تهران با سران مملکت قدم بر می داشت. آنها دزدیدند و بردند و الان حقوقش را می خورند.

و اکنون حرفم با آن پیرزن ها و پیرمردهاست که بدانید اگر اکنون مایحتاج زندگی تان را از مستمری بیمه ها و تنور گلی تأمین می کنید و چشم به راه ماشینی هستید تا بنزین هزار تومانی را هزار و صدتومان بفروشید حق شما را یکی در همین نزدیکی ها به جیب بچه اش می گذارد.باور دارم شما هنوز هم مثل بسیاری دیگر از نخبگان واقعی کشورمان، بزرگ هستید .شاید اسم و رسمتان با یک کلیک در این دنیای مجازی نمایان نشد اما ما بیداریم و می بینیم و خدا هم....


نوشته شده در چهارشنبه 93/4/25ساعت 7:6 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

حکمتت را شکر

گاهی آنقدریک نفر را سیر می کنی که از فرط خوردن خوابش نمی برد در حالی که دیگری از نخوردن شب را تا صبح ثانیه به ثانیه می شمارد.

گاهی آنقدر پول می دهی که مردم  مجبور می شوند پارچه های مرغوب بخرند و آخر کار کوتاه از آب در می آیند و گاه آنقدر کم می دهی که لباسهای کوتاهشان را نمی توانند عوض کنند.

شاید می گویی امکان ندارد اما این بنده های زمینی برای ماشینهای اتومات شان هم ایراد می گیرند و می گویند کمرمان درد می گیرد بس که کلاچ نمی گیریم ، تو این را به من بگو کمر آن پیرمردی که همین الان روی یک کوه به تکه سنگی پشت کرده است و کنار گوسفندانش نشسته است و خستگی راه را از تن می رهاند درد نمی گیرد؟!

این زمین شده است جای تن پرورانی چون من که می خواهیم همدیگر را دور بزنیم و بدون دردسر تکه ی نان دیگری را برداریم ،و کلاهی را که برسرمان گذاشته اند بر سر دیگری بگذاریم و آخر سر نامش را بگذاریم رزق حلال!

این زمین شده است جایی که برای گرفتن حقت باید شاهد بیاوری و حرف خودت ملاک نیست یعنی قبولت دارند اما دلشان می لرزد چون دروغ زیاد شنیده اند و دروغگو فراوان است.

آیا هن باید بگویم تا این مردم بدانند خواندن دعای عهد یاوری نیست،یاوری آن است تا زبانم را از دروغ ؛چشمانم را از بی حیایی ودستانم را ازدزدی وگوشهایم را از شنیدن غیبت دور کنم و هرکجا به مشامم بوی تزویر رسید دور شوم.و اینگونه حواس پنج گانه ام را تسلیم روحم کنم.باور کن یک بار دعای عهد و صد بار تسلیم حق شدن تو را یاورهمیشگی مولا می کند .


نوشته شده در پنج شنبه 93/4/5ساعت 12:16 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

Design By : Night Melody