سفارش تبلیغ
صبا

آشیانه سخن

او را در آغوش می گیرم با انگشتان ظریفم تکه ای از غذایم را نزدیک دهانش می برم،او هم میلی به خوردن این تکه نان خشک ندارد، روی پاهایم می گذارمش،برایش لالایی می خوانم ،خوابش می برد و من کودکانه لبخند می زنم .

محو تماشایش می شوم و به خوابِ آرامش غبطه می خورم.او ساده می خوابد ،مدام می خندد و همیشه سیر است هیچ وقت بهانه ی مادرش را نمی گیرد.حتی وقتی که رهایش می کنم گریه نمی کند آنقدر همان جا می ماند تا برگردم و دستش را بگیرم و بگویم قهر نکن دوستت دارم.

خنده ای مستانه مرا بیدار و از دنیای کودکی گریزان می کند.شغلم را فراموش کردم من باید وزن کسانی را بخوانم که خوشی هایشان واقعی ست و پولشان دستمزد حقارت من است.رهگذران مرا کودک می پندارند اما من خوب می دانم که بزرگ شده ام.من به سکه ای قانع شدم دوباره محو رویای کودکی ام می شوم.فرق من با عروسکم چیست! او همیشه کودک می ماند و من در کودکی بزرگ می شوم.

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/12/15ساعت 5:55 عصر توسط پریسا جوادی نظرات () |

Design By : Night Melody